.

وبلاگ دکتر پیمان دوستی

سوگ واکنشی طبیعی به فقدان و راهی برای بازسازی زندگیست

سوگ یکی از عمیق‌ترین و عینی‌ترین تجربه‌های انسانی است که در پاسخ به فقدان شکل می‌گیرد؛ نه فقط فقدان انسان‌های عزیز، بلکه هر نوع از دست دادنِ معنا‌دار در زندگی. سوگ فقط غم نیست، بلکه مجموعه‌ای از احساسات، افکار و واکنش‌های روانی است که پس از فقدان تجربه می‌شود و بخش مهمی از زندگی ماست.

سوگ چیست؟

سوگ نوعی پاسخ طبیعی به فقدان تعریف می‌شود؛ یعنی واکنش روانی، هیجانی و رفتاری که به دنبال جدایی یا از دست دادن یک رابطه‌ٔ مهم شکل می‌گیرد. احساسات رایج در سوگ شامل غم، اندوه، ناباوری، خشم، افسردگی، سردرگمی و گاهی حتی تسلیم‌شدن در برابر واقعیت است.

در حقیقت، سوگ می‌تواند به دلایل مختلفی از جمله مرگ یک عزیز، جدایی عاطفی، از دست دادن شغل، مهاجرت، یا حتی پایان یک دورهٔ مهم زندگی به وجود بیاید. هرچند تجربه و شدت این احساسات در افراد مختلف متفاوت است، اما همه ی ما در مقطعی از زندگی احتمالاً نوعی سوگ را تجربه خواهیم کرد.

چرا سوگ مهم است؟

سوگ فرایندی است که ما را از طریق تلاشی ناخودآگاه برای پذیرش واقعیت فقدان راهنمایی می‌کند. برخلاف نگاه‌های قدیمی که سوگ را مرحله‌ای خطی می‌دیدند، پژوهش های اخیر نشان می‌دهد که سوگ یک فرایند روانی پیچیده و پویا است که در آن احساسات و واکنش‌ها می‌توانند در طول زمان تغییر کنند و بازگشت داشته باشند.

مطالعات انجام شده حتی سوگ را نوعی «یادگیری عمیق» توصیف می‌کنند؛ جایی که ذهن ما باید پیش‌بینی‌های قبلی خود درباره حضورِ آنچه از دست رفته را بازسازی کند و با واقعیتِ جدایی دائمی کنار بیاید. این فرایند می‌تواند زمان ببرد و بخش مهمی از آن به پذیرش تدریجی و بازسازی معنا در زندگی بازمی‌گردد.

مراحل سوگ

گرچه هر تجربه سوگی منحصر به فرد است، اما یکی از مدل‌های شناخته‌شده، مدل «کوبلر-راس» است که پنج مرحله ی رایج را برای سوگ پیشنهاد می‌کند که البته این مراحل همیشه به‌ترتیب رخ نمی‌دهند و ممکن است فرد بارها بین آن‌ها، به‌ویژه بین اندوه و پذیرش، نوسان داشته باشد.

انکار: فرد نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد

خشم و تعارض: احساس ناعادلانه بودن یا خشم نسبت به فقدان

چانه‌زنی با واقعیت: تلاش برای تغییر یا بازگشت وضعیت

افسردگی و غم عمیق: درک عمیق از فقدان

پذیرش: سازگار شدن با واقعیت جدید و بازسازی زندگی

هنگام سوگ چه حسی طبیعی است؟

سوگ می‌تواند به‌صورت جسمی و روانی خود را نشان دهد

  • گرفتگی یا دردهای جسمی
  • دشواری در تمرکز
  • بی‌خوابی یا خواب زیاد
  • تغییر در اشتها و انرژی
  • پایین‌بودن خلق و احساس تنهایی

این واکنش‌ها بخشی از فرآیند سازگاری روانی هستند و تا حد زیادی طبیعی محسوب می‌شوند. اما اگر سوگ شدت غیرقابل‌تحمل و طولانی‌مدت پیدا کند و بر عملکرد روزمره تأثیر جدی بگذارد، ممکن است لازم باشد از یک متخصص کمک گرفت.

سوگ و سلامت روان

گرچه سوگ خود یک واکنش طبیعی است، اما اگر این احساسات برای ماه‌ها یا سال‌ها ادامه یابد و مانع از زندگی عادی شود، می‌تواند به اختلال سوگ پیچیده یا prolongated grief تبدیل شود؛حالتی که نیازمند حمایت روان‌درمانگر یا روان‌شناس است.

چگونه با سوگ سازگار شویم؟

برخلاف تصورات رایج، «پذیرش» به معنی فراموش‌کردن عزیز از دست رفته نیست. پذیرش یعنی یاد گرفتنِ چگونه با فقدان زندگی کنیم و معنا و ارزش را در زندگی ادامه دهیم. انجام کارهایی از جمله، گفت‌وگو درباره ی احساسات با افرادی که قابل اعتماد هستند، نوشتن خاطرات و تجربه‌های درونی، حفظ رابطه ی نمادین با عزیزِ از دست‌رفته (مثلاً از طریق یادبود، عکس یا تجربه‌های ارزشمند)، حمایت اجتماعی و گروه‌های همدلی که به ما کمک می‌کنند بدانیم در این تجربه سخت تنها نیستیم.

سوگ، بخشی از تجربه انسانی است.

سوگ بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان است و توانایی ما در مواجهه، پذیرش و ادامه دادن می‌تواند نشانهٔ قدرت روانی، انعطاف و رشد درونی باشد. با درک بهتر ماهیت سوگ و پذیرش اینکه این احساسات طبیعی و انسانی هستند، می‌توانیم به مسیر یادگیری و بازسازی زندگی خود ادامه دهیم، حتی در مواجهه با بزرگ‌ترین فقدان‌ها.

مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) روشی موثر در درمان اختلال شخصیت مرزی (BPD)

اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder یا BPD) یکی از اختلالات روان‌شناختی پیچیده است که با نوسانات شدید هیجانی، روابط ناپایدار، ترس از رهاشدگی و رفتارهای تکانشی شناخته می‌شود.
درآخرین مطالعات انجام شده توجه ویژه‌ای به نقش مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) در کاهش علائم اختلال شخصیت مرزی شده است و مشخص شد افرادی که مهارت بالایی در ذهن‌آگاهی به دست می آورند، معمولاً علائم خفیف‌تری از اختلال شخصیت مرزی (BPD) را تجربه می‌کنند.

ذهن‌آگاهی به معنای توجه آگاهانه به تجربه لحظه حال، بدون قضاوت است؛ یعنی دیدن افکار، احساسات و واکنش‌های بدنی همان‌طور که هستند، نه آن‌طور که «ترجیح می دهیم» باشند.

افراد دارای علائم اختلال شخصیت مرزی معمولاً، احساسات را بسیار شدید تجربه می‌کنند، به محرک‌های هیجانی سریع واکنش نشان می‌دهند و در توقف رفتارهای تکانشی به مشکل می خورند. ذهن‌آگاهی دقیقاً در همین نقاط وارد عمل می‌شود و به فرد کمک می‌کند بین احساس و واکنش فاصله ایجاد کند.

همه جنبه‌های ذهن‌آگاهی به یک اندازه با کاهش علائم اختلال شخصیت مرزی (BPD) مرتبط نیستند. دو مؤلفه نقش پررنگ‌تری دارند.

۱. عدم قضاوت (Non-Judging)

بسیاری از افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی با یک گفت‌وگوی درونی انتقادی زندگی می‌کنند؛ جملاتی مثل

  • این احساس اشتباهه
  • من بیش‌ازحد حساس هستم
  • نباید این‌طور واکنش نشون بدم

ذهن‌آگاهیِ بدون قضاوت کمک می‌کند فرد احساسات و افکارش را بدون برچسب خوب یا بد مشاهده کند در واقع خروجی ذهن آگاهی آگاه شدن فرد به تجربه هیجانی و بدنی در لحظه است، حتی اگر ناخوشایند باشد. در بسیاری از اوقات این مهارت با کاهش شرم مزمن، خودسرزنشی و فشار هیجانی می تواند همراه باشد اما توجه به این مسئله حائز اهمیت است که ما در لحظه ی انجام تمارین ذهن آگاهی لزوما به دنبال این تجارب نیستیم.

۲. آگاهی در عمل (Acting with Awareness)

یکی از مسائل اصلی که افراد در اختلال شخصیت مرزی با آن روبرو هستند، واکنش‌های سریع و ناخودآگاه است؛ واکنش‌هایی که بعداً ممکن است با پشیمانی یا احساس گناه همراه شوند. آگاهی در عمل یعنی، متوجه شوم در این لحظه چه احساسی دارم، در حال تجربه ی چه تمایل رفتاری هستم، بدانم چه چیزی مرا برانگیخته کرده و قبل از واکنش، لحظه‌ای مکث کنم. درواقع این مؤلفه از ذهن‌آگاهی می‌تواند به کاهش تکانشگری و رفتارهای ناکارآمد کمک کند.

ذهن‌آگاهی قرار نیست احساسات شدید را حذف کند. در عوض، به فرد کمک می‌کند رابطه‌اش با احساسات تغییر کند. «می‌توانم این احساس را ببینم، تحملش کنم و اجازه بدهم بدون آسیب زدن به خودم یا دیگران عبور کند.» این تغییر نگرش، برای افرادی که با نوسانات شدید هیجانی زندگی می‌کنند، بسیار حیاتی است.

یکی از مسائل اساسی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که ذهن‌آگاهی یک مهارت قابل یادگیری است. تمرین‌های ساده، تدریجی و متناسب با توان فرد می‌توانند به‌مرور، شد

کار کردن با طوفان افکار: از درگیری تا مشاهده

ذهن انسان، کارخانه‌ای بی‌وقفه از تولید افکار است. به نظر می رسد انسان روزانه بیش از هزاران فکر از ذهنش عبور می‌کند، که بیشتر آن‌ها تکراری و ناخواسته‌اند. بسیاری از رنج‌های روان‌شناختی، نه از خود افکار، بلکه از درگیری ما با آن‌ها ناشی می‌شود — یعنی وقتی سفت و محکم به این افکار می چسبیم، با آنها می‌جنگیم یا می‌کوشیم از آنها فرار کنیم.

در درمان‌های مبتنی بر مایندفولنس/ ذهن‌آگاهی (Mindfulness-Based Therapies) و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، یاد می‌گیریم که به‌جای جنگیدن با افکار، رابطه‌ای تازه برقرار کنیم: رابطه‌ی مشاهده، نه اطاعت.

ذهن‌آگاهی به معنای آگاهی لحظه‌به‌لحظه از تجربه‌های درونی و بیرونی خودمان با نگرشی پذیرا و بدون قضاوت است (کابات-زین، ۱۹۹۴). در این حالت، افکار را همان‌گونه که هستند می‌بینیم: رویدادهایی ذهنی که می‌آیند و می‌روند — نه واقعیت‌های مطلق یا دستورات الزام‌آور.

در تمرین‌های مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی)، درمانگر فرد را تشویق می‌کند تا هنگام بروز فکر، آن را فقط مشاهده کند:

«الان متوجه شدم ذهنم دارد می‌گوید من شکست‌خورده‌ام»
در این جمله، فرد از یکی‌شدن با فکر («من شکست‌خورده‌ام») به سطح مشاهده‌ی آن فکر حرکت کرده است.

یکی از مفاهیم کلیدی در  درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، گسلش شناختی است؛ یعنی شکاف ایجاد کردن و فاصله گرفتن از افکار و دیدن آن‌ها به‌عنوان رویدادهای ذهنی (فارغ از هر نوع برچسبی تحت عنوان درست یا غلط، خوب یا بد و …)، بدون اینکه اجازه دهیم این افکار به شکل انعطاف ناپذیری روان شناختی بر روی ما تسلط پیدا کنند.

تغییرات کوچکی در زبان و بافتار کلامی فرد، که تفاوت های بزرگی در تجربه او ایجاد می‌کند.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تمرین های گسلش شناختی در درمان اختلالات اضطرابی و افسردگی، انعطاف‌پذیری روان‌شناختی را افزایش می‌دهد و شدت نشخوار ذهنی را کاهش می‌دهد (لوین و همکاران، ۲۰۱۸).

یکی از تمرین‌های رایج در مایندفولنس، «برچسب‌زدن بر افکار» است:

  1. در حالت آرام بنشینید و تنفس خود را دنبال کنید.
  2. هرگاه فکری پدیدار شد، فقط آن را با برچسبی ساده نام‌گذاری کنید: «فکر»، «قضاوت»، «برنامه‌ریزی»، «نگرانی» و …
  3. بدون تلاش برای تغییر یا حذف آن، توجه را به تنفس بازگردانید.

این تمرین باعث می‌شود ذهن از حالت درگیری مداوم خارج شود و «ناظر» درونی فعال گردد.

درمانگرانی که از درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) یا کاهش استرس مبتنی بر ذهن‌آگاهی (MBSR) استفاده می‌کنند، به مراجعان می‌آموزند که ذهن را به‌جای دشمن، به‌عنوان یک تولیدکننده افکار مفید و غیرمفید ببینند. این نگرش تازه به فرد کمک می‌کند تا کمی از افکار خود فاصله بگیرد، بدون آن‌که با آن‌ها بجنگد.
در زندگی روزمره، می‌توان این تمرین را هنگام رانندگی، پیاده‌روی یا حتی شستن ظرف‌ها انجام داد: فقط مشاهده، بدون تحلیل یا قضاوت.

به‌تدریج، ذهن آرام‌تر و انعطاف‌پذیرتر می‌شود. افکار می‌آیند و می‌روند، اما فرد می‌ماند — با آگاهی، آرامش و پذیرش.

مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) ما را از اسارت در افکار آزاد می‌کند، نه با خاموش کردن ذهن، بلکه با تغییر رابطه‌مان با آن. وقتی یاد بگیریم افکار را ببینیم،

سه پرسش کلیدی برای کشف ارزش‌ها و معناهای زندگی

بخش مهمی از سلامت روان، شناختن چیزهایی است که واقعاً برای ما اهمیت دارند؛ همان «ارزش‌ها» یا جهت‌گیری‌های عمیقی که می‌توانند کیفیت زندگی‌ را شکل دهند. ارزش‌ها نسخه‌ای قطعی یا از پیش‌تعیین‌شده نیستند؛ آن‌ها از دل تجربه‌های زیسته، لحظات افتخار، الگوهای الهام‌بخش و تصویر ذهنی ما از شیوه‌ای که می‌خواهیم زندگی کنیم شکل می‌گیرند.

تدوین: دکتر پیمان دوستی

برای نزدیک‌تر شدن به ارزش‌های شخصی، می‌توان از سه پرسش بنیادین استفاده کرد. این پرسش‌ها نه‌تنها به روشن‌تر شدن مسیر کمک می‌کنند، بلکه بسیاری از افراد در جلسات درمانی نیز آن‌ها را نقطه شروعی برای تغییرات مهم می‌دانند.

هر یک از ما لحظاتی را تجربه کرده‌ایم که حس کرده‌ایم رفتار، انتخاب یا واکنش‌مان «درست»، «معنادار» یا «درست‌کارانه» بوده است.
به آن موقعیت‌ها فکر کنید:
آیا بابت صداقت‌تان بوده؟ بابت پرتلاش بودن تان بوده است؟ بابت اهمیت دادن به سلامتی تان؟ یا شاید درباره اینکه چطور فرزند یا همسری بوده اید؟ پایداری در یک مسیر سخت؟ مهربانی؟ مسئولیت‌پذیری؟
این لحظات نشانه‌هایی ارزشمند هستند. معمولاً افتخارهای واقعی از هماهنگی رفتار با ارزش‌های درونی ناشی می‌شود، نه از نتیجه یا موفقیت بیرونی.

افرادی که برایتان الهام‌بخش‌اند، اغلب حامل ارزش‌هایی هستند که شما نیز در عمق وجودتان به آن‌ها گرایش دارید.
به کسانی فکر کنید که تحسین‌شان می‌کنید:
معلمان، اعضای خانواده، پژوهشگران، فعالان اجتماعی، هنرمندان یا حتی یک دوست نزدیک.
بپرسید:
چه ویژگی‌هایی آن‌ها را در چشم شما ویژه می‌کند؟
پایداری؟ شجاعت؟ شفقت؟ عدالت‌خواهی؟ فروتنی؟
این ویژگی‌ها بازتابی از ارزش‌هایی‌اند که در شما نیز حضور دارند، حتی اگر هنوز کاملاً به آن‌ها توجه نکرده باشید.

اگر روزی قرار باشد درباره شما بنویسند یا از شما یاد کنند، دوست دارید چه بگویند؟
آیا می‌خواهید بگویند «انسان حمایت‌گری بود»؟
«رفتارش با همه محترمانه بود»؟
«همیشه برای بهتر کردن جهانش قدمی برمی‌داشت»؟
«دانش، عشق یا آرامش را به دیگران منتقل می‌کرد»؟
تصویری که در ذهن دارید، جهت‌گیری ارزشمند زندگی‌تان را بازتاب می‌دهد؛ همان چیزی که می‌تواند معیار تصمیم‌گیری‌های دشوار و چراغ راه مسیرهای مبهم باشد.

ارزش‌ها مقصد نیستند؛ مسیرند. چیزی برای «کسب‌کردن» نیستند، بلکه روشی برای «زندگی‌کردن» هستند. پاسخ دادن به این سه پرسش می‌تواند قدم اول در ساختن یک زندگی معنادارتر، هماهنگ‌تر و نزدیک‌تر به خودِ اصیل‌تان باشد.

اگر مایلید، می‌توانید پاسخ‌های خودتان به این سه پرسش را جایی یادداشت کنید. همین نوشتن ساده، می‌تواند افقی روشن‌تر برای ادامه مسیرتان ترسیم کند.

شفقت به خود و کاهش شرم – نگاهی از دیدگاه درمان متمرکز بر شفقت (CFT)

احساس شرم یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های هیجانی انسان است. شرم ما را به انزوا، خودسرزنشی و گاه اجتناب از ارتباط سوق می‌دهد. در درمان متمرکز بر شفقت (Compassion-Focused Therapy)  یا CFT که توسط پُل گیلبرت (Paul Gilbert)  توسعه یافته است، ریشه بسیاری از رنج‌های روان‌شناختی در فعال شدن بیش‌ازحد «سیستم تهدید/ محافظت در برابر تهدیها» و ناتوانی در دسترسی به «سیستم آرام‌سازی/ تسکین دهنده» دیده می‌شود. شفقت، پلی است میان این دو: به ما می‌آموزد چگونه در مواجهه با رنج، با خودمان همچون دوستی مهربان و نه دشمنی سخت‌گیر، رفتار کنیم.

نگارنده: دکتر پیمان دوستی

درمان متمرکز بر شفت (CFT)  بر پایه مدل سه‌گانه تنظیم هیجان بنا شده است   (گیلبرت، ۲۰۰۹):

۱) سیستم تهدید (Threat System) / محافظت در برابر تهدیدها: وظیفه‌ی آن محافظت از ما در برابر خطر است. وقتی بیش‌فعال می‌شود، در مواقعی که نیازی به این اندازه از اضطراب، خشم یا شرم نیست، بازهم آنها فعال می شوند. در واقع این سیستم با هیجان‌هایی چون اضطراب و خشم و … می‌خواهد از ما در برابر خطرات محافظت کند و این موضوع ریشه تکاملی دارد، اما زمانی که بیش برانگیخته یا بیش از اندازه فعال می‌شود، در مواقعی که خیلی نیاز نیست، این هیجان‌ها پدید می‌آیند.

۲) سیستم انگیزش/ سائقی (Drive System) : ما را به جستجوی موفقیت، دستاورد و پاداش ترغیب می‌کند.

۳) سیستم آرام‌سازی/ تسکین دهنده (Soothing System) : مسئول احساس امنیت، ارتباط و پذیرش است. فعال‌سازی این سیستم، با احساس مهربانی، آرامش و خوددوستی همراه است.

بسیاری از مراجعان، به‌ویژه افرادی که در خانواده‌های پرتنش یا با تجارب طرد و انتقاد رشد یافته‌اند، در دسترسی به سیستم آرام‌سازی (تسکین دهنده) ضعف دارند و ذهن‌شان اغلب در حالت تهدید باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، شفقت‌ورزی آگاهانه ابزاری برای بازتنظیم سیستم هیجانی است.

شرم، برخلاف گناه، به احساس «بد بودن خود» اشاره دارد نه «بد بودن رفتار». شرم مفرط با افسردگی، اضطراب اجتماعی، و حتی اختلالات شخصیتی (مثل اختلال شخصیت مرزی یا اجتنابی) ارتباط دارد (کیم و همکاران، ۲۰۱۱). از منظر   درمان متمرکز بر شفقت (CFT)، شرم زمانی مزمن می‌شود که فرد خود را شایسته‌ی محبت نداند. در نتیجه، او نه‌تنها از دیگران فاصله می‌گیرد، بلکه از خویشتن نیز جدا می‌شود.

شفقت‌درمانی در این نقطه وارد عمل می‌شود: با تمرین‌هایی مانند «تصویر ذهنی از خود مهربان»، «نفس شفقت‌آمیز»، و «نوشتن نامه‌ی شفقت‌مندانه به خود»، درمانگر به مراجع کمک می‌کند تا صدای درونی انتقادگر را با لحنی حمایتگر جایگزین کند.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تمرین‌های شفقت، حتی پس از چند هفته، می‌توانند سطح کورتیزول را کاهش دهند، خودانتقادی را کم کنند، و احساس پیوند اجتماعی را افزایش دهند (کربی و همکاران، ۲۰۱۷).

درمان متمرکز بر شفقت به ما یادآوری می‌کند که درمان، صرفاً شناخت و تحلیل نیست؛ بلکه پرورش نگرشی تازه نسبت به خود است. وقتی یاد بگیریم در برابر شکست، اضطراب یا شرم، با مهربانی و درک پاسخ دهیم، مسیر بهبودی نه‌تنها آسان‌تر، بلکه انسانی‌تر می‌شود. شفقت، آن نیروی آرام اما عمیقی است که ذهن را از حالت دفاع به حالت اتصال و از جنگیدن با خود، به مراقبت از خود می‌برد.

ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) و تنظیم هیجان

در دهه‌های اخیر، ذهن‌آگاهی (Mindfulness) به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین مؤلفه‌های درمان‌های موج سوم رفتار درمانی ـ از جمله درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، درمان متمرکز بر شفقت (CFT) و درمان فرایندمحور (PBT) ـ جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تمرین ذهن‌آگاهی موجب بهبود تنظیم هیجان و افزایش کیفیت روابط بین‌فردی می‌شود (گوندلمن و همکاران، ۲۰۱۷).

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن %D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%84%D9%86%D8%B3-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86.png است

گرد آوری و تدوین: دکتر پیمان دوستی

کابات زین (۱۹۹۴) ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس)را به معنای «توجه عمدی به تجربه لحظه حاضر، بدون قضاوت و با پذیرش» تعریف می کند. در واقع، ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) نه‌تنها به آگاهی از آنچه اکنون در درون و بیرون ما رخ می‌دهد اشاره دارد، بلکه کیفیت رابطه ما با آن تجربه را نیز تغییر می‌دهد. در حالت ذهن‌آگاهانه، به‌جای تلاش برای تغییر یا اجتناب از افکار و احساسات، آن‌ها را مشاهده و در آغوش می‌گیریم.

ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) با تنظیم هیجان در ارتباط است. در واقع، تنظیم هیجان، فرایندی است که افراد از طریق آن بر نحوه تجربه و ابراز هیجان‌های خود تأثیر می‌گذارند. در عین حال، ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) به افراد کمک می‌کند به‌جای واکنش‌های تکانشی و خودکار، پاسخ‌هایی آگاهانه و منطبق با ارزش‌هایشان بدهند. از طریق تمرین‌های متمرکز بر تنفس، بدن‌اسکن، یا مشاهده افکار، فرد یاد می‌گیرد میان «رخداد» و «پاسخ» فاصله‌ای آگاهانه ایجاد کند؛ فاصله‌ای که در آن آزادی انتخاب شکل می‌گیرد.

در پژوهشی طولی، رومر و همکاران (۲۰۱۵) نشان دادند که افزایش مهارت‌های ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) به‌ویژه «پذیرش بدون قضاوت» و «آگاهی از تجربه درونی» به‌طور معناداری پیش‌بینی‌کننده کاهش نشخوار ذهنی، اضطراب و واکنش‌پذیری هیجانی است. به بیان دیگر، ذهن‌آگاهی ظرفیت «تنفس در میانه طوفان هیجان» را تقویت می‌کند.

در رویکردهای درمانی مانند درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)  و درمان متمرکز بر شفقت (CFT)، ذهن‌آگاهی نه فقط تمرینی برای لحظه‌ای خاص، بلکه شیوه‌ای برای زیستن است. درمانگران به مراجعان آموزش می‌دهند که چگونه با تجربه‌های درونی خود تماسی گشوده تر و مهربانانه‌تر برقرار کنند. این حضور مهربانانه، به‌ویژه در درمان مراجعان مبتلا به اختلالات هیجانی یا شخصیت مرزی، به کاهش خودقضاوت‌گری و افزایش خود شفقت ورزی منجر می‌شود (بائر و همکاران، ۲۰۱۹).

در سطح روزمره نیز می‌توان ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) را در کار، روابط و حتی خوردن و راه‌رفتن تمرین کرد. به‌عنوان مثال، هنگام گفت‌وگو با دیگران، آگاهانه به صدا، حس بدن و احساسات خود بدون قضاوت یا برنامه‌ریزی برای پاسخ بعدی، توجه کنید. این تمرین ساده، کیفیت ارتباط را عمیق‌تر و اصیل‌تر می‌کند. به یاد داشته باشید که ذهن‌آگاهی، تمرینی برای خاموش کردن ذهن نیست، بلکه از طریق حضور آگاهانه و پذیرا، فرد می‌تواند چرخه واکنش‌های هیجانی را به چرخه‌ای از انتخاب‌های آگاهانه تبدیل کند.

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) و مفهوم «زندگی ارزش‌محور»

بسیاری از مراجعان در جلسات روان‌درمانی بیان می‌کنند که احساس پوچی یا بی‌معنایی دارند. این احساس اغلب زمانی پدید می‌آید که فرد از ارزش‌های عمیق خود فاصله گرفته است. درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (Acceptance and Commitment Therapy; ACT)  بر این باور است که درد و تجربه‌های دردناک، بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی است، اما انسان می‌تواند در میان درد نیز، به سوی یک زندگی ارزش‌محور گام بردارد. در ACT، زندگی ارزش‌محور نه تنها هدف درمان بلکه معیار بهبودی است.

گرد آوری و تدوین: دکتر پیمان دوستی


درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT) با هدف افزایش «انعطاف‌پذیری روان‌شناختی» طراحی شده است. این مفهوم به معنی توانایی حضور در لحظه حال داشتن، پذیرش تجربه‌های درونی، و حرکت در راستای ارزش‌های انتخاب‌شده می‌باشد. بنابراین یکی از ستون‌های اصلی این رویکرد، کار با ارزش‌ها یا معناهای زندگی است.

ارزش‌ها در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT) به‌عنوان «جهت‌های انتخاب‌شده زندگی» تعریف می‌شوند، پس آنها اهدافی با نقطه قابل‌دستیابی نیستند. به بیان دیگر، ارزش‌ها مانند قطب‌نما جهت و سبک زندگی را نشان می دهند، اینکه ما پیوسته در ابعاد مختلف زندگی می خواهیم چگونه رفتار کنیم. بنابراین، ارزش ها نشان می‌دهند که می‌خواهیم چگونه زندگی کنیم، نه اینکه دقیقاً به کجا برسیم. برای مثال، «مهربانی»، «یادگیری»، یا «حمایت‌گری» ارزش‌اند، در حالی که «گرفتن مدرک دکتری» یا «افزایش درآمد» هدف‌اند. ارزش‌ها پایدار و هدایت‌گر رفتارهای روزمره هستند.

پژوهش‌های متعدد مانند پژوهش ویلسون و مورل (۲۰۰۴) نشان داده‌اند که افراد دارای وضوح ارزشی بالا، رضایت از زندگی، تاب‌آوری و سلامت روانی بیشتری تجربه می‌کنند، در مقابل، سردرگمی در ارزش ها با احساس پوچی، اضطراب و افسردگی رابطه دارد.

در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT)، درمانگر به مراجع کمک می‌کند تا از طریق گفت‌وگو، تمرین‌ها و استعاره‌ها ارزش‌های خود را شناسایی کند. سپس گام بعدی، تعهد رفتاری (Committed Action) است؛ یعنی ارزش‌ها به رفتارهای عملی و قابل‌اجرا تبدیل شوند. در این شرایط، فرد یاد می‌گیرد که حتی در حضور اضطراب، خشم یا ناامیدی، گامی هرچند کوچک در مسیر ارزش‌ها بردارد. مثلاً فردی با ارزش «ارتباط» ممکن است علی‌رغم اضطراب، به دوستی قدیمی پیام دهد. این گام‌های کوچک، احساس معنا و خودکارآمدی را بازمی‌گردانند.

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT) ارزش‌ها را نه ابزاری برای شادی لحظه‌ای، بلکه راهی برای زیستن اصیل می‌داند. درواقع، فرد می‌آموزد حتی وقتی شرایط بیرونی تغییر نمی‌کند، با همسویی درونی با ارزش‌هایش احساس رشد و معنا را تجربه کند.

به زبانی ساده، زندگی ارزش‌محور در درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد(ACT) به معنای حذف درد نیست، بلکه به معنای حرکت در مسیر معناست؛ مسیری که در آن فرد یاد می‌گیرد با پذیرش درد، زندگی‌ای پر از هدف، ارتباط و رشد خلق کند. ارزش‌ها به انسان کمک می‌کنند در میان آشفتگی‌های زندگی، جهت خود را گم نکند و این، جوهره انعطاف‌پذیری روان‌شناختی است.

مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی)و نقش آن در کاهش رنج روانی

ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی  (Mindfulness) مفهومی با ریشه‌های کهن در سنت‌های شرقی، به‌ویژه بودیسم، است که در دهه‌های اخیر وارد روان‌شناسی علمی و درمان‌های مبتنی بر شواهد شده است. امروزه مایندفولنس یکی از ارکان اصلی بسیاری از درمان‌های موج سوم درمان های شناختی-رفتاری مانند درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، درمان شناختی مبتنی بر ذهن‌آگاهی (MBCT) و درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن‌آگاهی (MBSR) محسوب می‌شود. هدف ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس)، ایجاد آگاهی لحظه‌به‌لحظه و غیرقضاوتگر نسبت به افکار، احساسات، بدن و محیط پیرامون است.

گرد آوری و تدوین: دکتر پیمان دوستی


ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) را می‌توان «توجه عمدی، در لحظه حاضر و بدون قضاوت» تعریف کرد (کابات زین، ۲۰۰۳) این تعریف سه مؤلفه کلیدی دارد:

۱) توجه عمدی: یعنی جهت‌دادن آگاهانه ذهن به آنچه هم اکنون در حال رخ دادن است، نه آنچه ممکن است بعدا رخ دهد یا در گذشته رخ داده است.

۲) در لحظه حاضر بودن: تمرکز بر تجربه کنونی، نه غرق‌شدن در خاطرات گذشته یا پیش‌بینی‌های آینده.

۳) پذیرش و مشاهده بدون قضاوت: مشاهده پدیده‌های درونی و بیرونی همان‌گونه که هستند، بدون برچسب‌زدن آن‌ها به «خوب» یا «بد»، درست یا غلط، زشت یا زیبا و …

پژوهش‌های گسترده‌ای مانند پژوهش کرسول (۲۰۱۷) نشان داده‌اند که تمرین مداوم ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) می‌تواند بهبود چشمگیری در تنظیم هیجان، کاهش استرس، افزایش تمرکز و تقویت انعطاف‌پذیری روانی ایجاد کند. از منظر علوم اعصاب، پژوهش هالزل و همکاران (۲۰۱۱) بیان می کند ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) با افزایش فعالیت قشر پیش‌پیشانی میانی (responsible for executive control)  و کاهش واکنش‌پذیری آمیگدالا (مراکز تهدید و ترس) همراه است. این تغییرات عصبی باعث می‌شود افراد در مواجهه با هیجانات ناخوشایند، آرام‌تر و کارآمدتر واکنش نشان دهند.

برخی از کاربردها
درمان‌های مبتنی بر ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) به‌طور گسترده برای کاهش اضطراب، افسردگی و درد مزمن به کار رفته‌اند. به عنوان مثال، در درمان کاهش استرس مبتنی بر ذهن‌آگاهی (MBSR)، مراجعان به‌مدت هشت هفته تمرین‌هایی مانند اسکن بدن (Body Scan)، تنفس آگاهانه و مدیتیشن نشسته را انجام می‌دهند. این تمرین‌ها کمک می‌کند تا فرد رابطه‌ای تازه با افکار و احساسات خود برقرار کند (به‌جای درگیر شدن با افکار، آن‌ها را صرفاً مشاهده کند).

همچنین درمانگران از ذهن‌آگاهی برای کمک به بیماران جهت خروج از «ذهن قضاوت‌گر» و ورود به «ذهن مشاهده‌گر» استفاده می‌کنند. برای مثال، فردی که از اضطراب اجتماعی رنج می‌برد، ممکن است یاد بگیرد که به جای غرق‌شدن در افکار «همه دارن منو قضاوت می‌کنن»، متوجه شود: «در حال حاضر افکاری در ذهنم می‌آیند که درباره قضاوت دیگران‌اند.» این فاصله شناختی موجب غرق نشدن در اضطراب‌ها می‌شود.
به طور کلی می‌توان گفت، ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) مهارتی است که به ما می‌آموزد به جای جنگیدن با خودمان برای حذف یا کنترل افکار و هیجان‌هایمان، با آگاهی و پذیرش با آن همراه شویم. از سوی دیگر، در جهانی که مملو از شتاب، فشار و حواس‌پرتی است، مایندفولنس دعوتی است برای بازگشت به تجربه‌های لحظه حال — جایی که زندگی واقعاً جریان دارد.

دوباره یادآور شوم، ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی (مایندفولنس) درباره لذت بردن از لحظه حال نیست، بلکه درباره‌ی آگاه بودن از تجارب لحظه حال است.

درمان مبتنی بر فرایند (PBT): رویکردی نوین در روان‌درمانی

در دهه‌های اخیر، روان‌درمانی شناختی–رفتاری (CBT) به‌عنوان یکی از پرکاربردترین رویکردها در درمان اختلالات روان‌شناختی شناخته شده است. با این حال، گسترش یافته‌های علمی در حوزه علوم اعصاب، روان‌شناسی تحولی و علوم رفتاری نشان داد که نگاه سنتی «یک درمان برای یک اختلال» محدودیت‌های بسیاری دارد. درمان مبتنی بر فرایند (Process-Based Therapy; PBT) به‌عنوان رویکردی نوین معرفی شد که تلاش می‌کند به جای تمرکز بر تشخیص‌های طبقه‌ای، بر فرایندهای زیربنایی مشترک میان اختلالات روان‌شناختی تمرکز کند.

گردآوری و تدوین: دکتر پیمان دوستی


درمان مبتنی بر فرایندPBT) ) بر این ایده استوار است که اختلالات روانی را نمی‌توان صرفاً در قالب برچسب‌های تشخیصی (مانند افسردگی یا اضطراب) فهمید، بلکه باید به سراغ فرایندهای بنیادیی رفت که در بروز و تداوم مشکلات نقش دارند. به‌عنوان مثال، اجتناب تجربه‌ای، عدم انعطاف پذیری روانشناختی، یا نقص در تنظیم هیجان، می‌توانند در طیف وسیعی از اختلالات مشاهده شوند.

پژوهشگران مطرحی مانند استیون سی هیز و استفان هافمن،PBT  را به‌عنوان چارچوبی فراگیر توسعه داده‌اند که هدف آن ادغام یافته‌های علمی از حوزه‌های مختلف و ارائه مداخلاتی است که بر اساس شواهد فرایندی طراحی می‌شوند (هیز و همکاران، ۲۰۱۹). به عبارتی، PBT خواهان یک مدل چندسطحی (بیولوژیک، روانی، اجتماعی) است و می‌کوشد فرایندهای قابل‌آزمایش را در این سطوح هدف‌گذاری کند.

  1. تمرکز بر فرایندها نه برچسب‌ها: به جای پرسش «این فرد چه اختلالی دارد؟» پرسش کلیدی این است: «چه فرایندهایی در این فرد ناکارآمد عمل می‌کنند؟».
  2. شخصی‌سازی درمان: مداخلات بر اساس نیازهای خاص هر فرد طراحی می‌شوند. برای مثال، اگر مشکل اصلی فرد اجتناب تجربه‌ای است، مداخلات پذیرشی و مواجهه‌ای در اولویت قرار می‌گیرند.
  3. یکپارچه‌سازی رویکردها: به جای تقابل با سایر درمان‌ها، از مؤلفه‌های ACT، CBT  سنتی، درمان‌های مبتنی بر مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) و حتی درمان‌های بین‌فردی بهره می‌برد.
  4. انعطاف‌پذیری در سطح کلان: این رویکرد نه‌تنها در بالین فردی، بلکه در حوزه‌های سازمانی، آموزشی و سلامت عمومی نیز کاربرد دارد.

تصور کنید مراجع شما با اضطراب اجتماعی مراجعه کرده است. در مدل تشخیصی سنتی، درمانگر معمولاً یک پروتکل از پیش‌تعیین‌شده برای اضطراب اجتماعی اجرا می‌کند. اما در PBT، درمانگر ابتدا بررسی می‌کند کدام فرایندها بیشترین نقش را در مشکل مراجع دارند: آیا او بیش از حد به افکار خود می‌چسبد (فیوژن شناختی)؟ آیا به‌شدت از تجربه‌های ناخوشایند اجتناب می‌کند (اجتناب تجربه ای)؟ یا شاید در شناسایی و دنبال‌کردن ارزش‌های شخصی ضعف دارد؟ سپس مداخله دقیقاً متناسب با همان فرایندها طراحی می‌شود.

برای مثال، اگر مشکل اصلی اجتناب تجربه‌ای باشد، درمانگر می‌تواند از تمرین‌های ACT و مواجهه تدریجی بهره بگیرد. اگر مشکل در موضوعات شناختی باشد، از تکنیک‌های بازسازی شناختی یا گسلش شناختی استفاده می‌شود. بدین ترتیب، درمان بسیار فردمحور و منعطف پیش می‌رود.
به عبارتی می توان گفت،PBT  نمایانگر گذار روان‌درمانی از مدل‌های مبتنی بر تشخیص به سمت مدل‌های مبتنی بر فرایند است. امروزه امید بر این است که این رویکرد بتواند با تمرکز بر عوامل بنیادی و قابل تغییر، اثربخشی درمان‌ها را افزایش دهد و در عین حال به فردی‌سازی درمان کمک کند.

تجربه روان‌شناختی ساکنان تهران در خلال جنگ ۱۲ روزه: تجربه‌ زیسته‌ی ماندن در شهر یا ترک آن

پیمان دوستی، نرگس حسینی نیا

هدف این پژوهش توصیف تجربه‌های زیسته‌ی روان‌شناختی ساکنان تهران در خلال جنگ ۱۲ روزه و آتش بس در دو گروه افرادی که در تهران ماندند و یا آن را ترک کردند، بود. این پژوهش یک مطالعه کیفی از نوع پدیدارشناسی-توصیفی بود. جامعه آماری کلیه ساکنان تهران بود که ۳۲ نفر به روش داوطلبانه انتخاب و در دو گروه ۱۶ نفره جای گرفتند. به منظور نمونه‌گیری، فراخوانی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد. پس از ۲۹ مصاحبه، داده‌ها اشباع شدند و ۳ مصاحبه نهایی برای اطمینان از اشباع و همتا کردن دو گروه از نظر تعداد بود. داده‌های این پژوهش در بازه زمانی ۵ تیر الی ۸ تیر ۱۴۰۴ (هفته اول آتش بس) جمع آوری گردید. ابزار گردآوری داده‌ها، مصاحبه‌های نیمه‌ساختار‌یافته به شکل آنلاین بود. داده‌ها با استفاده از روش تحلیل مضمون به شیوه پدیدارشناسی کلایزی (۱۹۷۸) تحلیل شد. یافته‌ها نشان داد هر دو گروه اضطراب و ترس را تجربه کردند، اما اضطراب ماندگان بیشتر به خود شخص متمرکز بود و در ترک‌کنندگان بیشتر به عزیزان‌شان معطوف بود. همچنین، هر دو گروه پس از مواجهه با جنگ، به کاهش سخت‌گیری نسبت به مسائل روزمره اشاره کردند. تجربه‌ی نوعی سوگ روانی، بی‌اعتمادی به آتش‌بس و تقویت روابط خانوادگی و اجتماعی از دیگر مضامین مشترک بود. با این حال، ماندگان بیشتر با نوعی سوگ جمعی مواجه بودند، ترک‌کنندگان سوگ ناشی از فقدان خانه، تعلق مکانی و زندگی‌قبلی داشتند. همچنین ماندگان، تعلق خاطر به خانه را عاملی برای آرامش می‌دانستند، اما ترک‌کنندگان با بحران حس تعلق مکانی مواجه بودند. این یافته‌ها نشان می‌دهند که صرف‌نظر از تصمیم به ماندن یا ترک شهر، جنگ تأثیرات روان‌شناختی عمیق و ماندگاری بر ساکنان می‌گذارد. با این حال، کیفیت و جهت‌گیری این تجربه‌ها در افراد متفاوت بوده و بر ضرورت طراحی مداخلات روانی‌اجتماعی متناسب با نوع تجربه زیسته‌ی هر گروه تأکید دارد.

منبع: دوستی، پیمان.، حسینی نیا، نرگس. (۱۴۰۴) .مطالعه پدیدارشناختی از تجربه روان‌شناختی ساکنان تهران در خلال جنگ ۱۲ روزه: تجربه‌ زیسته‌ی ماندن در شهر یا ترک آن .نشريه روانشناسی اجتماعی ,۷۶ (۱۳)

https://sanad.iau.ir/Journal/psychology/Article/1210797