.

صفحه اصلی

سوگ واکنشی طبیعی به فقدان و راهی برای بازسازی زندگیست

سوگ یکی از عمیق‌ترین و عینی‌ترین تجربه‌های انسانی است که در پاسخ به فقدان شکل می‌گیرد؛ نه فقط فقدان انسان‌های عزیز، بلکه هر نوع از دست دادنِ معنا‌دار در زندگی. سوگ فقط غم نیست، بلکه مجموعه‌ای از احساسات، افکار و واکنش‌های روانی است که پس از فقدان تجربه می‌شود و بخش مهمی از زندگی ماست.

سوگ چیست؟

سوگ نوعی پاسخ طبیعی به فقدان تعریف می‌شود؛ یعنی واکنش روانی، هیجانی و رفتاری که به دنبال جدایی یا از دست دادن یک رابطه‌ٔ مهم شکل می‌گیرد. احساسات رایج در سوگ شامل غم، اندوه، ناباوری، خشم، افسردگی، سردرگمی و گاهی حتی تسلیم‌شدن در برابر واقعیت است.

در حقیقت، سوگ می‌تواند به دلایل مختلفی از جمله مرگ یک عزیز، جدایی عاطفی، از دست دادن شغل، مهاجرت، یا حتی پایان یک دورهٔ مهم زندگی به وجود بیاید. هرچند تجربه و شدت این احساسات در افراد مختلف متفاوت است، اما همه ی ما در مقطعی از زندگی احتمالاً نوعی سوگ را تجربه خواهیم کرد.

چرا سوگ مهم است؟

سوگ فرایندی است که ما را از طریق تلاشی ناخودآگاه برای پذیرش واقعیت فقدان راهنمایی می‌کند. برخلاف نگاه‌های قدیمی که سوگ را مرحله‌ای خطی می‌دیدند، پژوهش های اخیر نشان می‌دهد که سوگ یک فرایند روانی پیچیده و پویا است که در آن احساسات و واکنش‌ها می‌توانند در طول زمان تغییر کنند و بازگشت داشته باشند.

مطالعات انجام شده حتی سوگ را نوعی «یادگیری عمیق» توصیف می‌کنند؛ جایی که ذهن ما باید پیش‌بینی‌های قبلی خود درباره حضورِ آنچه از دست رفته را بازسازی کند و با واقعیتِ جدایی دائمی کنار بیاید. این فرایند می‌تواند زمان ببرد و بخش مهمی از آن به پذیرش تدریجی و بازسازی معنا در زندگی بازمی‌گردد.

مراحل سوگ

گرچه هر تجربه سوگی منحصر به فرد است، اما یکی از مدل‌های شناخته‌شده، مدل «کوبلر-راس» است که پنج مرحله ی رایج را برای سوگ پیشنهاد می‌کند که البته این مراحل همیشه به‌ترتیب رخ نمی‌دهند و ممکن است فرد بارها بین آن‌ها، به‌ویژه بین اندوه و پذیرش، نوسان داشته باشد.

انکار: فرد نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد

خشم و تعارض: احساس ناعادلانه بودن یا خشم نسبت به فقدان

چانه‌زنی با واقعیت: تلاش برای تغییر یا بازگشت وضعیت

افسردگی و غم عمیق: درک عمیق از فقدان

پذیرش: سازگار شدن با واقعیت جدید و بازسازی زندگی

هنگام سوگ چه حسی طبیعی است؟

سوگ می‌تواند به‌صورت جسمی و روانی خود را نشان دهد

  • گرفتگی یا دردهای جسمی
  • دشواری در تمرکز
  • بی‌خوابی یا خواب زیاد
  • تغییر در اشتها و انرژی
  • پایین‌بودن خلق و احساس تنهایی

این واکنش‌ها بخشی از فرآیند سازگاری روانی هستند و تا حد زیادی طبیعی محسوب می‌شوند. اما اگر سوگ شدت غیرقابل‌تحمل و طولانی‌مدت پیدا کند و بر عملکرد روزمره تأثیر جدی بگذارد، ممکن است لازم باشد از یک متخصص کمک گرفت.

سوگ و سلامت روان

گرچه سوگ خود یک واکنش طبیعی است، اما اگر این احساسات برای ماه‌ها یا سال‌ها ادامه یابد و مانع از زندگی عادی شود، می‌تواند به اختلال سوگ پیچیده یا prolongated grief تبدیل شود؛حالتی که نیازمند حمایت روان‌درمانگر یا روان‌شناس است.

چگونه با سوگ سازگار شویم؟

برخلاف تصورات رایج، «پذیرش» به معنی فراموش‌کردن عزیز از دست رفته نیست. پذیرش یعنی یاد گرفتنِ چگونه با فقدان زندگی کنیم و معنا و ارزش را در زندگی ادامه دهیم. انجام کارهایی از جمله، گفت‌وگو درباره ی احساسات با افرادی که قابل اعتماد هستند، نوشتن خاطرات و تجربه‌های درونی، حفظ رابطه ی نمادین با عزیزِ از دست‌رفته (مثلاً از طریق یادبود، عکس یا تجربه‌های ارزشمند)، حمایت اجتماعی و گروه‌های همدلی که به ما کمک می‌کنند بدانیم در این تجربه سخت تنها نیستیم.

سوگ، بخشی از تجربه انسانی است.

سوگ بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان است و توانایی ما در مواجهه، پذیرش و ادامه دادن می‌تواند نشانهٔ قدرت روانی، انعطاف و رشد درونی باشد. با درک بهتر ماهیت سوگ و پذیرش اینکه این احساسات طبیعی و انسانی هستند، می‌توانیم به مسیر یادگیری و بازسازی زندگی خود ادامه دهیم، حتی در مواجهه با بزرگ‌ترین فقدان‌ها.

آیا می‌توانم نوسان‌های درمان را، بخشی از رشد بدانم؟

گاهی پیشرفت درمان، شبیه عقب‌گرد به نظر می‌رسد. مراجعی که هفته‌ها با ثبات‌تر بوده، ناگهان به نقطه‌ی آشنای قبلی بازمی‌گردد. الگویی که تصور می‌کردیم کمرنگ شده، دوباره پررنگ می‌شود. در این لحظه‌ها، درمانگر ممکن است وسوسه شود مسیر را اصلاح کند؛ تکنیک جدیدی اضافه کند، چارچوب را سفت‌تر کند، یا با جدیت بیشتری «کار» کند.

اما شاید آنچه رخ داده، شکست نیست؛ بخشی از فرایند تثبیت است. تغییر عمیق، خطی و منظم پیش نمی‌رود. نوسان دارد، بازگشت دارد، و گاهی نیاز دارد دوباره دیده شود.

اگر هر بازگشتی را نشانه‌ی ناکارآمدی بدانیم، نه به فرایند اعتماد کرده‌ایم، و نه به ظرفیت انسان برای یادگیری تدریجی.

شاید پرسش حرفه‌ای این باشد: آیا می‌توانم نوسان‌های درمان را، بخشی از رشد بدانم، نه نشانه‌ی خطا؟

آیا می‌توانم چند لحظه بیشتر، با این سکوت بمانم؟

گاهی سکوتِ مراجع، بیش از هر کلمه‌ای ما را مضطرب می‌کند. چند ثانیه می‌گذرد، و ذهن درمانگر شروع به کار می‌کند:
«باید چیزی بگویم.»
«جلسه دارد از دست می‌رود.»
«شاید دارم خوب کار نمی‌کنم.»

اما سکوت همیشه خلأ نیست؛ گاهی فضایی است که در آن، تجربه در حال شکل‌گرفتن است. اگر درمانگر نتواند اضطراب خود از سکوت را تحمل کند، ممکن است آن را با توضیح، پرسش، یا مداخله‌ای زودهنگام پُر کند. در این صورت، نه سکوت شنیده می‌شود، نه آنچه می‌توانست از دل آن متولد شود.

تحمل سکوت، بخشی از تحمل ندانستن است؛ اعتماد به اینکه فرایند، حتی وقتی چیزی دیده نمی‌شود، در جریان است.

و شاید پرسش این باشد:آیا می‌توانم چند لحظه بیشتر، با این سکوت بمانم؟

آگاهی از آنچه درون درمانگر فعال می‌شود

گاهی دشوارترین بخش جلسه، شنیدن رنج مراجع نیست؛ آن چیزی است که درون خودِ درمانگر فعال‌شده است. مراجع از طردشدن می‌گوید، و در درون درمانگر خاطره‌ای بیدار می‌شود. از خشم می‌گوید، و تنش در بدن درمانگر بالا می‌رود.

در این لحظه‌ها، دو روایت هم‌زمان در اتاق حضور دارند: روایت مراجع، و روایت خاموش درمانگر. خطر آن‌جاست که روایت دوم (روایت خاموش درمانگر)، بی‌آنکه دیده شود، هدایت جلسه را به دست بگیرد.

خودآگاهی حرفه‌ای فقط دانستن تکنیک‌ها نیست؛ توانایی دیدن این است که اکنون چه چیزی در من فعال شده و آیا مداخله‌ام پاسخی به نیاز مراجع است یا پاسخی به تاریخچه‌ی حل‌نشده‌ی خودم.

شاید پرسش ضروری این باشد: در این لحظه، چه چیزی در من می‌خواهد صحبت کند؟

مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) روشی موثر در درمان اختلال شخصیت مرزی (BPD)

اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder یا BPD) یکی از اختلالات روان‌شناختی پیچیده است که با نوسانات شدید هیجانی، روابط ناپایدار، ترس از رهاشدگی و رفتارهای تکانشی شناخته می‌شود.
درآخرین مطالعات انجام شده توجه ویژه‌ای به نقش مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) در کاهش علائم اختلال شخصیت مرزی شده است و مشخص شد افرادی که مهارت بالایی در ذهن‌آگاهی به دست می آورند، معمولاً علائم خفیف‌تری از اختلال شخصیت مرزی (BPD) را تجربه می‌کنند.

ذهن‌آگاهی به معنای توجه آگاهانه به تجربه لحظه حال، بدون قضاوت است؛ یعنی دیدن افکار، احساسات و واکنش‌های بدنی همان‌طور که هستند، نه آن‌طور که «ترجیح می دهیم» باشند.

افراد دارای علائم اختلال شخصیت مرزی معمولاً، احساسات را بسیار شدید تجربه می‌کنند، به محرک‌های هیجانی سریع واکنش نشان می‌دهند و در توقف رفتارهای تکانشی به مشکل می خورند. ذهن‌آگاهی دقیقاً در همین نقاط وارد عمل می‌شود و به فرد کمک می‌کند بین احساس و واکنش فاصله ایجاد کند.

همه جنبه‌های ذهن‌آگاهی به یک اندازه با کاهش علائم اختلال شخصیت مرزی (BPD) مرتبط نیستند. دو مؤلفه نقش پررنگ‌تری دارند.

۱. عدم قضاوت (Non-Judging)

بسیاری از افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی با یک گفت‌وگوی درونی انتقادی زندگی می‌کنند؛ جملاتی مثل

  • این احساس اشتباهه
  • من بیش‌ازحد حساس هستم
  • نباید این‌طور واکنش نشون بدم

ذهن‌آگاهیِ بدون قضاوت کمک می‌کند فرد احساسات و افکارش را بدون برچسب خوب یا بد مشاهده کند در واقع خروجی ذهن آگاهی آگاه شدن فرد به تجربه هیجانی و بدنی در لحظه است، حتی اگر ناخوشایند باشد. در بسیاری از اوقات این مهارت با کاهش شرم مزمن، خودسرزنشی و فشار هیجانی می تواند همراه باشد اما توجه به این مسئله حائز اهمیت است که ما در لحظه ی انجام تمارین ذهن آگاهی لزوما به دنبال این تجارب نیستیم.

۲. آگاهی در عمل (Acting with Awareness)

یکی از مسائل اصلی که افراد در اختلال شخصیت مرزی با آن روبرو هستند، واکنش‌های سریع و ناخودآگاه است؛ واکنش‌هایی که بعداً ممکن است با پشیمانی یا احساس گناه همراه شوند. آگاهی در عمل یعنی، متوجه شوم در این لحظه چه احساسی دارم، در حال تجربه ی چه تمایل رفتاری هستم، بدانم چه چیزی مرا برانگیخته کرده و قبل از واکنش، لحظه‌ای مکث کنم. درواقع این مؤلفه از ذهن‌آگاهی می‌تواند به کاهش تکانشگری و رفتارهای ناکارآمد کمک کند.

ذهن‌آگاهی قرار نیست احساسات شدید را حذف کند. در عوض، به فرد کمک می‌کند رابطه‌اش با احساسات تغییر کند. «می‌توانم این احساس را ببینم، تحملش کنم و اجازه بدهم بدون آسیب زدن به خودم یا دیگران عبور کند.» این تغییر نگرش، برای افرادی که با نوسانات شدید هیجانی زندگی می‌کنند، بسیار حیاتی است.

یکی از مسائل اساسی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که ذهن‌آگاهی یک مهارت قابل یادگیری است. تمرین‌های ساده، تدریجی و متناسب با توان فرد می‌توانند به‌مرور، شد

تلاش برای «مفید بودنِ فوری»

گاهی آنچه جلسه را پیش نمی‌برد، شدت مشکل مراجع نیست؛ بی‌تابی درمانگر برای «مفید بودن فوری» است. به زبانی ساده، درمانگر برای اجتناب از احساس ناکافی بودن یا ناکارآمدی تلاش می‌کند.

در این لحظه‌ها، درمانگر ممکن است ناخواسته وارد حالت اثبات شود: توضیح بیشتر، مفهوم‌سازی دقیق‌تر، یا مداخله‌ای که قرار است نشان دهد «دارم کار می‌کنم». اما بسیاری از این تلاش‌ها، نه برای پیشبرد فرایند درمان، بلکه برای خاموش‌کردن احساس ناکارآمدیِ درمانگر یا اجتناب از حس ناکافی بودن رخ می‌دهند.

روان‌درمانی همیشه حرکت رو به جلو نیست. بعضی جلسات، فقط ماندن رخ می‌دهد؛ ماندن با درماندگی، ابهام، و تجربه‌ی مشترکِ «نمی‌دانم». در این معنا، مفید بودن گاهی به معنای دست کشیدن از تلاش برای «مفید بودنِ فوری» است.

شاید پرسش بالینی مهم این باشد: اگر امروز نتوانم به شکل فوری احساس مفید بودن بکنم (نتوانم احساس ناکارآمدی خودم را خاموش کنم یا از حس ناکارآمدی اجتناب کنم)، آیا هنوز هم می‌توانم کنار مراجع بمانم؟

اگر بتوانیم کمی درنگ کنیم، چه رخ می‌دهد؟

در کار بالینی، لحظاتی وجود دارد که هیچ مداخله‌ای «درست» به نظر نمی‌رسد. مراجع درگیر افکار تکراری است، هیجان‌ها بالاست، و درمانگر وسوسه می‌شود کاری انجام دهد: سؤالی بپرسد، تمرینی بدهد، یا مسیر جلسه را تغییر دهد.

اما اگر در چنین شرایطی بتوانیم کمی درنگ کنیم، چه رخ می‌دهد؟

این درنگ، یک تکنیک نیست؛ یک موضع اخلاقی است.

یکی از چالش‌های جدی برای درمانگران، توانایی ماندن در وضعیت «ندانستن» است. اغلب، مداخله‌های عجولانه تلاشی هستند برای فرار از همین ندانستن؛ تلاشی که نه‌تنها الزاماً به بهبود وضعیت کمک نمی‌کند، بلکه گاهی به پیچیده‌تر شدن آن می‌انجامد.

پذیرش ندانستن مهارتی نیست که با خواندن کتاب یا حفظ یک مدل درمانی به دست آید. این توانایی، نیازمند تمرین مداومِ حضور، پذیرش و شفقت—پیش از هر چیز نسبت به خودِ درمانگر—است.

شاید یکی از پرسش‌های ضروری پس از هر جلسه این باشد:
در کدام لحظه‌ها برای آرام‌کردنِ خودم مداخله کردم؟
نه لزوماً برای آنچه مراجع به آن نیاز داشت، بلکه برای اجتناب از وضعیتی که خودم در آن قرار گرفته بودم.

کار کردن با طوفان افکار: از درگیری تا مشاهده

ذهن انسان، کارخانه‌ای بی‌وقفه از تولید افکار است. به نظر می رسد انسان روزانه بیش از هزاران فکر از ذهنش عبور می‌کند، که بیشتر آن‌ها تکراری و ناخواسته‌اند. بسیاری از رنج‌های روان‌شناختی، نه از خود افکار، بلکه از درگیری ما با آن‌ها ناشی می‌شود — یعنی وقتی سفت و محکم به این افکار می چسبیم، با آنها می‌جنگیم یا می‌کوشیم از آنها فرار کنیم.

در درمان‌های مبتنی بر مایندفولنس/ ذهن‌آگاهی (Mindfulness-Based Therapies) و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، یاد می‌گیریم که به‌جای جنگیدن با افکار، رابطه‌ای تازه برقرار کنیم: رابطه‌ی مشاهده، نه اطاعت.

ذهن‌آگاهی به معنای آگاهی لحظه‌به‌لحظه از تجربه‌های درونی و بیرونی خودمان با نگرشی پذیرا و بدون قضاوت است (کابات-زین، ۱۹۹۴). در این حالت، افکار را همان‌گونه که هستند می‌بینیم: رویدادهایی ذهنی که می‌آیند و می‌روند — نه واقعیت‌های مطلق یا دستورات الزام‌آور.

در تمرین‌های مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی)، درمانگر فرد را تشویق می‌کند تا هنگام بروز فکر، آن را فقط مشاهده کند:

«الان متوجه شدم ذهنم دارد می‌گوید من شکست‌خورده‌ام»
در این جمله، فرد از یکی‌شدن با فکر («من شکست‌خورده‌ام») به سطح مشاهده‌ی آن فکر حرکت کرده است.

یکی از مفاهیم کلیدی در  درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، گسلش شناختی است؛ یعنی شکاف ایجاد کردن و فاصله گرفتن از افکار و دیدن آن‌ها به‌عنوان رویدادهای ذهنی (فارغ از هر نوع برچسبی تحت عنوان درست یا غلط، خوب یا بد و …)، بدون اینکه اجازه دهیم این افکار به شکل انعطاف ناپذیری روان شناختی بر روی ما تسلط پیدا کنند.

تغییرات کوچکی در زبان و بافتار کلامی فرد، که تفاوت های بزرگی در تجربه او ایجاد می‌کند.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تمرین های گسلش شناختی در درمان اختلالات اضطرابی و افسردگی، انعطاف‌پذیری روان‌شناختی را افزایش می‌دهد و شدت نشخوار ذهنی را کاهش می‌دهد (لوین و همکاران، ۲۰۱۸).

یکی از تمرین‌های رایج در مایندفولنس، «برچسب‌زدن بر افکار» است:

  1. در حالت آرام بنشینید و تنفس خود را دنبال کنید.
  2. هرگاه فکری پدیدار شد، فقط آن را با برچسبی ساده نام‌گذاری کنید: «فکر»، «قضاوت»، «برنامه‌ریزی»، «نگرانی» و …
  3. بدون تلاش برای تغییر یا حذف آن، توجه را به تنفس بازگردانید.

این تمرین باعث می‌شود ذهن از حالت درگیری مداوم خارج شود و «ناظر» درونی فعال گردد.

درمانگرانی که از درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) یا کاهش استرس مبتنی بر ذهن‌آگاهی (MBSR) استفاده می‌کنند، به مراجعان می‌آموزند که ذهن را به‌جای دشمن، به‌عنوان یک تولیدکننده افکار مفید و غیرمفید ببینند. این نگرش تازه به فرد کمک می‌کند تا کمی از افکار خود فاصله بگیرد، بدون آن‌که با آن‌ها بجنگد.
در زندگی روزمره، می‌توان این تمرین را هنگام رانندگی، پیاده‌روی یا حتی شستن ظرف‌ها انجام داد: فقط مشاهده، بدون تحلیل یا قضاوت.

به‌تدریج، ذهن آرام‌تر و انعطاف‌پذیرتر می‌شود. افکار می‌آیند و می‌روند، اما فرد می‌ماند — با آگاهی، آرامش و پذیرش.

مایندفولنس (ذهن‌آگاهی/ توجه آگاهی) ما را از اسارت در افکار آزاد می‌کند، نه با خاموش کردن ذهن، بلکه با تغییر رابطه‌مان با آن. وقتی یاد بگیریم افکار را ببینیم،

سه پرسش کلیدی برای کشف ارزش‌ها و معناهای زندگی

بخش مهمی از سلامت روان، شناختن چیزهایی است که واقعاً برای ما اهمیت دارند؛ همان «ارزش‌ها» یا جهت‌گیری‌های عمیقی که می‌توانند کیفیت زندگی‌ را شکل دهند. ارزش‌ها نسخه‌ای قطعی یا از پیش‌تعیین‌شده نیستند؛ آن‌ها از دل تجربه‌های زیسته، لحظات افتخار، الگوهای الهام‌بخش و تصویر ذهنی ما از شیوه‌ای که می‌خواهیم زندگی کنیم شکل می‌گیرند.

تدوین: دکتر پیمان دوستی

برای نزدیک‌تر شدن به ارزش‌های شخصی، می‌توان از سه پرسش بنیادین استفاده کرد. این پرسش‌ها نه‌تنها به روشن‌تر شدن مسیر کمک می‌کنند، بلکه بسیاری از افراد در جلسات درمانی نیز آن‌ها را نقطه شروعی برای تغییرات مهم می‌دانند.

هر یک از ما لحظاتی را تجربه کرده‌ایم که حس کرده‌ایم رفتار، انتخاب یا واکنش‌مان «درست»، «معنادار» یا «درست‌کارانه» بوده است.
به آن موقعیت‌ها فکر کنید:
آیا بابت صداقت‌تان بوده؟ بابت پرتلاش بودن تان بوده است؟ بابت اهمیت دادن به سلامتی تان؟ یا شاید درباره اینکه چطور فرزند یا همسری بوده اید؟ پایداری در یک مسیر سخت؟ مهربانی؟ مسئولیت‌پذیری؟
این لحظات نشانه‌هایی ارزشمند هستند. معمولاً افتخارهای واقعی از هماهنگی رفتار با ارزش‌های درونی ناشی می‌شود، نه از نتیجه یا موفقیت بیرونی.

افرادی که برایتان الهام‌بخش‌اند، اغلب حامل ارزش‌هایی هستند که شما نیز در عمق وجودتان به آن‌ها گرایش دارید.
به کسانی فکر کنید که تحسین‌شان می‌کنید:
معلمان، اعضای خانواده، پژوهشگران، فعالان اجتماعی، هنرمندان یا حتی یک دوست نزدیک.
بپرسید:
چه ویژگی‌هایی آن‌ها را در چشم شما ویژه می‌کند؟
پایداری؟ شجاعت؟ شفقت؟ عدالت‌خواهی؟ فروتنی؟
این ویژگی‌ها بازتابی از ارزش‌هایی‌اند که در شما نیز حضور دارند، حتی اگر هنوز کاملاً به آن‌ها توجه نکرده باشید.

اگر روزی قرار باشد درباره شما بنویسند یا از شما یاد کنند، دوست دارید چه بگویند؟
آیا می‌خواهید بگویند «انسان حمایت‌گری بود»؟
«رفتارش با همه محترمانه بود»؟
«همیشه برای بهتر کردن جهانش قدمی برمی‌داشت»؟
«دانش، عشق یا آرامش را به دیگران منتقل می‌کرد»؟
تصویری که در ذهن دارید، جهت‌گیری ارزشمند زندگی‌تان را بازتاب می‌دهد؛ همان چیزی که می‌تواند معیار تصمیم‌گیری‌های دشوار و چراغ راه مسیرهای مبهم باشد.

ارزش‌ها مقصد نیستند؛ مسیرند. چیزی برای «کسب‌کردن» نیستند، بلکه روشی برای «زندگی‌کردن» هستند. پاسخ دادن به این سه پرسش می‌تواند قدم اول در ساختن یک زندگی معنادارتر، هماهنگ‌تر و نزدیک‌تر به خودِ اصیل‌تان باشد.

اگر مایلید، می‌توانید پاسخ‌های خودتان به این سه پرسش را جایی یادداشت کنید. همین نوشتن ساده، می‌تواند افقی روشن‌تر برای ادامه مسیرتان ترسیم کند.

شفقت به خود و کاهش شرم – نگاهی از دیدگاه درمان متمرکز بر شفقت (CFT)

احساس شرم یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های هیجانی انسان است. شرم ما را به انزوا، خودسرزنشی و گاه اجتناب از ارتباط سوق می‌دهد. در درمان متمرکز بر شفقت (Compassion-Focused Therapy)  یا CFT که توسط پُل گیلبرت (Paul Gilbert)  توسعه یافته است، ریشه بسیاری از رنج‌های روان‌شناختی در فعال شدن بیش‌ازحد «سیستم تهدید/ محافظت در برابر تهدیها» و ناتوانی در دسترسی به «سیستم آرام‌سازی/ تسکین دهنده» دیده می‌شود. شفقت، پلی است میان این دو: به ما می‌آموزد چگونه در مواجهه با رنج، با خودمان همچون دوستی مهربان و نه دشمنی سخت‌گیر، رفتار کنیم.

نگارنده: دکتر پیمان دوستی

درمان متمرکز بر شفت (CFT)  بر پایه مدل سه‌گانه تنظیم هیجان بنا شده است   (گیلبرت، ۲۰۰۹):

۱) سیستم تهدید (Threat System) / محافظت در برابر تهدیدها: وظیفه‌ی آن محافظت از ما در برابر خطر است. وقتی بیش‌فعال می‌شود، در مواقعی که نیازی به این اندازه از اضطراب، خشم یا شرم نیست، بازهم آنها فعال می شوند. در واقع این سیستم با هیجان‌هایی چون اضطراب و خشم و … می‌خواهد از ما در برابر خطرات محافظت کند و این موضوع ریشه تکاملی دارد، اما زمانی که بیش برانگیخته یا بیش از اندازه فعال می‌شود، در مواقعی که خیلی نیاز نیست، این هیجان‌ها پدید می‌آیند.

۲) سیستم انگیزش/ سائقی (Drive System) : ما را به جستجوی موفقیت، دستاورد و پاداش ترغیب می‌کند.

۳) سیستم آرام‌سازی/ تسکین دهنده (Soothing System) : مسئول احساس امنیت، ارتباط و پذیرش است. فعال‌سازی این سیستم، با احساس مهربانی، آرامش و خوددوستی همراه است.

بسیاری از مراجعان، به‌ویژه افرادی که در خانواده‌های پرتنش یا با تجارب طرد و انتقاد رشد یافته‌اند، در دسترسی به سیستم آرام‌سازی (تسکین دهنده) ضعف دارند و ذهن‌شان اغلب در حالت تهدید باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، شفقت‌ورزی آگاهانه ابزاری برای بازتنظیم سیستم هیجانی است.

شرم، برخلاف گناه، به احساس «بد بودن خود» اشاره دارد نه «بد بودن رفتار». شرم مفرط با افسردگی، اضطراب اجتماعی، و حتی اختلالات شخصیتی (مثل اختلال شخصیت مرزی یا اجتنابی) ارتباط دارد (کیم و همکاران، ۲۰۱۱). از منظر   درمان متمرکز بر شفقت (CFT)، شرم زمانی مزمن می‌شود که فرد خود را شایسته‌ی محبت نداند. در نتیجه، او نه‌تنها از دیگران فاصله می‌گیرد، بلکه از خویشتن نیز جدا می‌شود.

شفقت‌درمانی در این نقطه وارد عمل می‌شود: با تمرین‌هایی مانند «تصویر ذهنی از خود مهربان»، «نفس شفقت‌آمیز»، و «نوشتن نامه‌ی شفقت‌مندانه به خود»، درمانگر به مراجع کمک می‌کند تا صدای درونی انتقادگر را با لحنی حمایتگر جایگزین کند.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تمرین‌های شفقت، حتی پس از چند هفته، می‌توانند سطح کورتیزول را کاهش دهند، خودانتقادی را کم کنند، و احساس پیوند اجتماعی را افزایش دهند (کربی و همکاران، ۲۰۱۷).

درمان متمرکز بر شفقت به ما یادآوری می‌کند که درمان، صرفاً شناخت و تحلیل نیست؛ بلکه پرورش نگرشی تازه نسبت به خود است. وقتی یاد بگیریم در برابر شکست، اضطراب یا شرم، با مهربانی و درک پاسخ دهیم، مسیر بهبودی نه‌تنها آسان‌تر، بلکه انسانی‌تر می‌شود. شفقت، آن نیروی آرام اما عمیقی است که ذهن را از حالت دفاع به حالت اتصال و از جنگیدن با خود، به مراقبت از خود می‌برد.